ذبيح الله صفا
1193
تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى )
آن را كه بار يابد در بارگاه وصلش * در هر مكان نيابى ، در هر زمان نگنجد شكرانه چون گزارم كامروز يار با من * زآنسان شده كه مويى اندر ميان نگنجد گويند راز وصلش پنهان چرا ندارى * پنهان چگونه دارم كاندر نهان نگنجد گفتى ز وصل رويش با ما بده نشانى * اين خود محال باشد كاندر نشان نگنجد نجما حديث وصلش زنهار تا نگويى * كآن عقل درنيابد و اندر دهان نگنجد « 1 » * عشقى كه دواى جان اين دل ريش است * ز اندازهء هر هوسپرستى بيش است چيزيست كه از ازل مرا در سر بود * كارى است كه تا ابد مرا در پيش است * گه هشيارم ز باده گاهى مستم * گاهى چو فلك بلند و گاهى پستم گه مؤمن كعبهام گهى كافر دير * من ز آنِ خودم چنانكه هستم هستم * از ما تو هر آنچه ديدهاى سايهء ماست * بيرون ز دو كَون اى پسر پايهء ماست بىمايىِ ما بكارِ ما مايهء ماست * ما « دايهء » ديگران و او دايهء ماست « 2 » اما مرتبهء او در شعر دون مرتبهاش در نثر است چه انشاء او در نهايت سلاست و استحكام و همراه با انتخاب كلمات جزيل و فصيح است و اگرچه از آوردن كلمات عربى بوفور و يا از ايراد صنايع و اسجاع در بعض موارد امتناعى ندارد امّا سخن او بهرحال ساده و روان و گاه منشيانه و آراسته و زيبا و دلانگيز است . استشهاد او بآيات و اخبار البته جزو طبيعت كار اوست و ايراد اشعار پارسى و تازى در راه ايضاح مقصود سنّت جاريهء صوفيانست و او اگرچه متصنّع و آرايندهء كلام نيست ولى بسبب مهارت در انشاء و به علت وسعت اطلاع و بپيروى از ذوق سليم خويش كلامى دارد گاه آراسته
--> ( 1 ) - منقول از رسالهء عشق و عقل ص 96 - 97 ( 2 ) - رسالهء عشق و عقل ص 86 - 87